قاصدک!هان چه خبر اوردی؟
از کجا ،وز که خبر اوردی؟
خوش خبر باشی،اما،اما
گرد بام و بر من
بی ثمر میگردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیّارودیاری ـ باری،
برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو انجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گویند
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب.
قاصدک! هان ،ولی...اخر...ای وای!
راستی ایا رفتی با باد؟
با توام،ای! کجا رفتی؟ ای...!
راستی ایا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی،جایی؟
در اجاقی ـطمع شعله نمی بندم ـ خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
بسوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم،دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زذ خواب شوم اختران را
غبار الوده وبیتاب کوبید
در زرین قصر اسمان را
ملایک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده، در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره ،درون حوض کوثر
خدا در خواب رویا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی ان پلکهای نقره الود
دریغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه بر خاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست با پنجهء خشم
حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد میزد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلایی؟
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو انجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمند و محنت الود؟
چو صبح تازه از ره باز امد
صدایم از"صدا"دیگر تهی بود
ولی اینجا بسوی اسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را میشناسی؟
من او را دوست دارم،دوست دارم
تقدیم به همه دوستداران "فروغ فرخزاد"
در این قفس را بگشایم
و پرواز را اکنون بیاموزم
و هستی را از اسمان بنگرم
و از اسمان، عشق را بگیرم
و در عشق، تو را بیابم
تو را تنها از تو بخواهم
خود را تنها برای تو بگذارم
پس بیا...
و در گشودن را به من بیاموز!
دنگ...دنگ...
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذراست
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی الوده است.
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر میگریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر میخندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ...دنگ...
لحظه ها می گذرد.
انچه بگذشت نمی اید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد اغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر میخیزم،
تا به دیوار همین لحظه که در ان همه چیز
رنگ لذت دارد ،اویزم،
انچه می ماند از این جهد به جای:
خندهء لحظهء پنهان شده از چشمانم.
وانچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وارهانیده از اندیشهء من رشتهء حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد،
پرده ای می اید،
میرود نقش پی نقش دگر،
رنگ میلغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان درشب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ... ،دنگ...
دنگ... .
پر از ترکهای خشک نا امیدی
جویباری شدی

جاری
دشتی شدم
پر از گلهای سبز امیدواری
گذشتی
کویری شدم
پر از ترکهای خشک بی اعتمادی.